خواستگار آسو
این مطالب به نقل از "آسو" دوست نازنین "کامیارانی" ام است.... باشد که همه ی ما از آن پند بگیریم...
"لباس "کردی" جدیدم را پوشیدم و با پسرخاله جان راهی نمایشگاه صنایع دستی شدم.... با دیدن غرفه ی آخر دلم لرزید... دکتر و مهندسهایی خوشتیپ با کت شلوارهای اتو کشیده آنجا ایستاده بودند. یکی از آنها به من گیوه ای را یادگاری داد. با خودم گفتم که این یکی حتما دکتر است! و نگاه عاشقانه اش بدرقه ی راهم شد تا انتهای سالن. دو روز بعد خانواده اش به خاستگاری ام آمدند. طرف خیلی با کلاس و از خانواده ی پولداری بود. فقط یک مشکل کوچک داشت که آنهم این بود که شغلش قاچاق اسلحه بود و به جرم قاچاق به بیست و پنج سال حبس محکوم شده بود و تازه الآن سه سال و نیمش گذشته بود!!! پدر بزرگ ثروتمندش با قرار وثیقه ی چهار میلیاردی حبس او را به شش ماه در سال تخفیف داده بود... به عبارتی مرد طلایی رویاهایم شش ماه در اینور میله ها و شیشه ها بود و شش ماه در ان ور میله ها و شیشه ها!!! تازه دوزاری ام افتاد که آن غرفه مربوط به زندان بوده و ....
خواهرم میگفت قبول میکردی دختر... کل دوران زندگی ات را نامزد بودی... خوش میگذشت!!!"
پی نوشت:
۱.تبریز قشنگ بود.بیشتر قشنگی اش برایم فقط به خاطر زهره بود.
۲.کاش میتوانستم تصویر آسو را وقتی که داشت ملاقاتش را با نامزدش هفته ای دوبار مجسم کند برایتان اینجا بگذارم تا ببینید...!!!
۳.تمام شد.
۴.دیگر برایم چیزی سخت نیست.
آن زمان که آفتاب روز